رضا قليخان هدايت

1801

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا بسا طبيب كه مايه نداشت درد فزود * وزير بايد ملك هزارساله چه سود وزير نو ستدى كو ز راى بىمعنى * به گوش ملك تو اندر فكند كرى زود چو ملك كر شود و نشنود مراد ملك * دو چيز بايد دينار زرد و تيغ كبود به منظر آمد بايد كه وقت منظر بود * نقاب لاله گشودند و لاله روى نمود بنفشهء طبرى خيل‌خيل سر بر كرد * چو آتشى كه به گوگرد بردويد كبود بيار ماها آن آفتاب كش بخورى * فرو شود به دو لب وز دو رخ برآيد زود به نام بار خدايى كه نام او همه‌سال * زبانت زرّين سازد دهانت مشك‌آلود ابو محمّد عبّاس مير فرّخ‌زاد * كه زنگ جور زمانه به فرّخى بزدود در مدح ملك طاهر بن حسين سيستانى گفته الا به من ده آن داروى روان نژند * زمانه ديده فراوان و دير مانده به بند چو جان عاشق سوزان چو روى حاسد زرد * ز مهر پخته و نايافته زدود گزند به ياد طاهر پرويز تخت خسروبخت * درخت دولت سر بر زده به چرخ بلند بدان زمان كه بر ابطال گونه تيره شود * همه كميت نمايد ز خون سياه و سمند بسا سپاها گويى كه هستى از پولاد * چو در به نيزه بسفت و به تيغ بپراكند به هيچ عاصى بر نوك نيزه راست نكرد * كه نه به طاعت باز آمد و علم بفكند به روز بزم وى بر گنج گوهرش بگرى * به روز رزم وى از اختر عدوش بخند چو آفتاب ز گرد اندرون پديد آيد * عدو كمر بگشايد چو او گشاد كمند بدين جفا كه خداوند كرد معذور است * به گاه ملك چه بيگانه و چه خويشاوند و له ايضا در باغ گل فرستد هر نيم‌شب عبير * وز شاخ عندليب بسازد همى صفير رخسار آن نگار به گل برستم كند * وان روى را نماز برد ماه مستنير اى آفتاب چهرهء بت‌زاد سروقد * كز زلف مشك بارى وز نوك غمزه تير